صد دانه یاقوت با دست بسته
در بین تابوت با جسم خسته
خیلی غریب است یاقوت در خاک
او آسمانی است فرزند افلاک
یاقوتها را در خاک و خاشاک
دستی نهان کرد از قوم ضحاک 
یاقوتها را در خاک می کاشت
افسوس یاقوت جان در بدن داشت 
او خاک می ریخت او دست و پا زد
نه دست و پا نه ! انگشت و پا زد
حیف است رحمی رویش چه زیباست
اهل زمین نیست غواص دریاست
سرخ است و گلگون نامش شهید است
با استخوانی از ره رسیده است


برچسب‌ها: 175 شهید غواص
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۴ساعت 11:14  توسط جواد محمودآبادی  | 
صد دانه یاقوت با دست بسته
در بین تابوت با جسم خسته
خیلی غریب است یاقوت در خاک
او آسمانی است فرزند افلاک
یاقوتها را در خاک و خاشاک
دستی نهان کرد از قوم ضحاک 
یاقوتها را در خاک می کاشت
افسوس یاقوت جان در بدن داشت 
او خاک می ریخت او دست و پا زد
نه دست و پا نه ! انگشت و پا زد
حیف است رحمی رویش چه زیباست
اهل زمین نیست غواص دریاست
سرخ است و گلگون نامش شهید است
با استخوانی از ره رسیده است


برچسب‌ها: 175 شهید غواص
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۴ساعت 17:4  توسط جواد محمودآبادی  | 

دل می زند به وسعت دریا و می رود

دریادل است و عاشق و شیدا و می رود

با باله بال می زند این مرد آبها

عکسش نشسته پشت حجاب نقابها

در دام اوفتاد و ز دریا بریده شد

دریا دلش ز دوری او داغدیده شد

از جور آن کمند که بستند بر دو دست

دستش که نیست باله ی غواص ما شکست

اینان که خاک را به گهر چون صدف کنند

ماهی تشنه  را به کویری تلف کنند

پس با نوای غمـــزده فریاد برکشید

یک کاروان دلشده از خاک پر کشید

این صید دست و پا زده در خاک جان ما است

او تشنه جان سپرده و این آرمان ما است

این ماهی فتاده به ژرفای خشک خاک

از جور اشقیا شده در خاکها هلاک

از او به غیر پولک مشکی نمانده است

جز استخوان و پیکر خشکی نمانده است

از عبد ذلیل جواد محمودآبادی (محرم الزهراء)

26/03/93


برچسب‌ها: 175 شهید غواص
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۴ساعت 11:19  توسط جواد محمودآبادی  | 
در خانه ی آن حریر و آن یک زیلو است

روزیِ یکی ذرّه، یکی هم کیلو است

دیدار حرم رزق گلوگیری هست

روزیِ گلوی ما فقط بغض گلو است

 

اللهم ارزقنا زیارة الحسین(ع)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:20  توسط جواد محمودآبادی  | 

ساعات ز روی ابرویش میزان شد

وقتی سر شه به درب آویزان شد

اما سر شاه چشمهایش را بست

چون زینب(س) او به سنگ گلریزان شد

 

تاریخ ولی دوباره تکرار نشد

یک خواهر دیگر سر بازار نشد

گل ریخته اند و خواهر شاه دگر

با زخم زبان و سنگ آزار نشد

 

وفات حضرت معصومه (س) تسلیت باد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:41  توسط جواد محمودآبادی  | 

وقتی قلم مرا به نوشتن اشاره کرد

انشای عشق کرد و مرا هیچ کاره کرد

گفتم که خیر بود و چنین استعاره کرد

در کار عشق هم نتوان استخاره کرد

رفتم مدیحه ای ز سر عشق سر دهم

از سرّ  عشق خویش به عالم خبر دهم

 

دستم اسیر دست قلم بود و می نوشت

از جوهر وجود خودش واژه می سرشت

نقشی ز دل کشید و ورق گشت چون بهشت

می ریخت طرح عشق ،نه یکباره ، خشت خشت

دیدم سیاق و سبک حجازی گرفته است

افلاک را به نظم به بازی گرفته است

 

گفتا نترس تکیه گهم سخت محکم است

افـلاک در مقــابل دلـدار ما کم است

سرها به احترام ملوکانه اش خم است

سرچشمه ای که مشرب عشاق عالم است

با مقدمش افاضه به این خاک می کند

او با کرشمه لطف به افلاک می کند

 

پیمانه را به مقدم پاکش تمام کرد

او ختم حُسن بود و به حسنش ختام کرد

دل از خدا ربود و خدایش کلام کرد

با عرشیان به خلق عظیمش سلام کرد

با این سلام ، وصف وِ را آنچه بود گفت

با اهل آسمان به وجودش درود گفت

 

ای اهل عاشقی به وجودش دعا کنید

این ساغر از خداست به آن التجا کنید

مستی به نام مرتبه ی مصطفی کنید

با هر نفس به احمد و آلـش ثنا کنید

در وصف او چو همدم لوح و قلم شدیم

محرَم تخلّص است ولی محترم شدیم

 

از عبد ذلیل جواد محمودآبادی(محرم الزهراء)

 شب میلاد حضرت رسول(ص)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:14  توسط جواد محمودآبادی  | 

این نقش هم از سلسله و از بند است

بشکسته کمر(دلم) ولی به مویی بند است

آنقدر مصیبتت لهیبم زده است

حتی نفسم درون سینه بند است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:36  توسط جواد محمودآبادی  | 

خبر دهید که ما هم مسافر حرمیم

دخیل درگه شاه سجیه الکرمیم

هزار شکر که ارباب لطف و رحمت کرد

سفر به کرببلا را دوباره قسمت کرد

 

ان شاء الله فردا نایب الزیاره هستم

حلال کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:30  توسط جواد محمودآبادی  | 

ای جان تو جانان و انیس جانها

خورشید،به دشت آفتاب گردانها

این قامت خم ز رفتن خورشید است

ناموس تو پژمرده شد از طوفانها

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:26  توسط جواد محمودآبادی  | 
من اشک چکیده را نشانت ندهم

گیسوی سپیده را نشانت ندهم

هر کار که کردم دگر این راه نداشت
 
کین قد خمیده را نشانت ندهم
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:18  توسط جواد محمودآبادی  | 

ای کاش زیارتی فراهم گردد

از درد فراق کربلا کم گردد

آید به مقابل ضریحت این عبد

از روی ادب تمام قد خم گردد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:25  توسط جواد محمودآبادی  | 

از ما گذر کنید که ما آبروبریم

لایعقل و خمار به هر راه و معبریم

ما آبروبه مستی و ساغر سپرده ایم

دل از جهان بریده و مست و قلندریم

مخمور و مستِ عطر دل انگيز باده ايم

جامي دگر دهيد که محتاج ساغريم

تا جام  باده هست نیازی به عطر نیست

از عطریاس گونه ی ساغر معطریم

ما جار مي کشيم که اي اهل خانه ها

ما جنس کهنه نه ،که ميِ  کهنه مي خريم

در شرع ما خريد و فروشش مباح نيست

دل می دهیم و در عوضش باده می بریم

این حرمت از حرامی می نیست هوش دار

ما میگسار آن میِ اعلاتر از زریم

حافظ به خرقه ای به شرابش رسید و رفت

گر ما چنین کنیم به این باده منکریم

می گفت مروزی که چرا گل فروختند

گل استعاره بود وبدین شیوه باوریم:

اي مي فروش مي چه فروشي بجاي سيم

این باده بی بهاست که بر میکشان سریم

ما مبتلای درد و خماری کشیده ایم

خواهان جام بی غشِ همسنگِ کوثریم

فصل شراب و موسم پیمانه آمده است

مستان دوباره کاش به میخانه ره بریم

یادش بخیر پیر خرابات شهرمان

پای پیاده رفت به میخانه ی کریم

ما مست خاک تربت ارباب گریه ایم

دردی کشان مرقد آن ذره پروریم

بالله که خاک کرببلا روح پرور است

از دوری شراب طهورش مکدریم

ما را به جلوه ای به تکاپوی خود فکند

در جستجوی آب حیاتش سکندریم

کاش از حریم کرببلایش طلب کند

محرم شویم و از در میخانه بگذریم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:15  توسط جواد محمودآبادی  | 

جمله ای نیست تا نشان بدهم

که قلم روی صفحه می لرزد

صحبت از سبط اکبر طاهاست

هرکه او را شناخت برخیزد

هرکجا هست نام از زینب

حرف صبری جمیل می آید

آری آن صبر او جمیل ولی

جویبارش ز نیل می آید

شامیان اهل شام و بیگانه

اهل کینه ز لشکر دشمن

انتظاری دگر نباید داشت

غیر دشنام و سنگ و اهریمن

که شنیده ز شهر پیغمبر

شهر بی مهری و جفا باشد؟

گرگهایی درون جبّه ی میش

در بر حجت خدا باشد

شاعری گفت وصف او انگار:

من ز بیگانگان نمی نالم

هرچه دیدم ز آشنایان بود

که شنیده است شرح احوالم

لشکری بود و میر آن لشکر

منبع و منشا کرامت بود

حیف از آنهمه کرم ورزی

بی وفایی جواب امت بود

نیل صبر است میر آن لشکر

جامه ی صبر دوخت بهر تنش

زیر بوران مکر و زخم زبان

طاقت آورد ، بجز تنِ کفنش

کاش زین جامه هم کفن می دوخت

که زهم نگسلد ز زخمه ی تیر

جای گل روی این کفن تیر است

چه عجیب است نقش این تصویر

نقش از بی وفایی و درد است

رنگ هم رنگِ گرم،  گلگون است

لوح این تابلو ز جنس دل است

جنس این رنگ هم از خون است

بی وفا مردمی که می دیدند

عصر عاشور درس پس دادند

طرح این بار کامل است و دقیق

مجری سبک ظلم و بیدادند

تابلو نیست پرده است این بار

تا که نقلش کنند و تعریفش

وصف این نقش بس شنیدنی است

بشنوید از نقوش و توصیفش

قلم این بار تیر نیست فقط

سنگ هم هست و نیزه و شمشیر

مجری اش سی هزار نقاش است

محتوی بس بلند و پر تاثیر

صفحه این بار دشت کرببلاست

نقش بندان خودی نشان دادند

می کشیدند و صفحه پر می شد

رنگ بر دشت بیکران دادند

آن یکی نقش بلبل و گلبرگ

آن یکی کشتن سیاوش را

آن یکی نقش اشک رودابه

قصه ی خیمه ها و آتش را

خون به خون نقش ها به هم آمیخت

ولی این طرح سایه هم می خواست

قلم از تازیانه و سیلی

با کبودی و خون دگر زیباست

از عبد ذلیل جواد محمودآبادی(محرم الزهراء)

1393/09/10

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:53  توسط جواد محمودآبادی  | 

باور نمی کنم که نشستی تو در برم

بابا سلام بر سرت ای یار و یاورم

با سر قدم نهاده به چشمم  خیال نیست

برگشته از سفر پدرم نیست باورم

پوشانده پس چرا سر خود را به پشت ابر

ای ماهتاب من بده نوری به این حرم

اینگونه بهتر است که من هم چنین کنم

تا ماهتر بگردم و چادر کنم سرم

این صورت من است همانم رقیه ات

بگذر کبود گشته و دارد کمی ورم

 یادت که هست سر به سرم می گذاشتی

دیگر خموش گشته و سر کرده در پرم

با من سخن بگو که دلم تنگ آن صداست

آرام می شوم ز شعف جامه می درم

لبهای خوشگلت حرکت می کند ولی

قدری بلند تر پس از آن سیلی اش کرم

غم می چکد ز چشم ترت گوش کن ولی

بابا ز جان گذشتی و من نیز بگذرم

در گرمی هوا به سرم سایه ای فتاد

آن سایه ی سیاه به سر ریخت آذرم

دستی بلند کرد که پژمرده ام کند

گفتم نزن نزن به خدا ، او زد آخرم

تب دارم و تشنج و دردی و ناله ای

من را ببین دوباره بگو وای مادرم

کابوس آن حرامی ملعون نمی گذاشت

لختی بخوابِ خوش بروم خطّ آخرم

می گفت عمه ام که بیا روی پای من

قدری  بخواب دخترکم خانه ات برم

بر روی پای عمه که سر می نهم دمی

بوی تو را شنیده و از جای می پرم

اکنون سبک شدم به کنارم که آمدی

خوابی عمیق آمده بر دیده ی ترم

ای خانه ی خراب پر از درد الوداع

دردم تمام گشته و امروز بهترم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:50  توسط جواد محمودآبادی  | 

تاوان آن امانت و آن وعده ي الست

دست از وجود شست و فدا کرد آنچه هست

بهر شهودِ وجهِ  الهی  کمر ببست

آغوش خود گشود به صد شوق با دو دست

در اوج عرش بود و تنش روي خاک پست

مي رفت و بند بندِ تنش بندِ تن گسست

خنجر رسيد و حنجر آن جسم خسته خست

سيمرغ پرکشيد و ز ناسوتيان برست

اعجاز خون نمود همه گشتند مي پرست

صحراست جام خون چه شرابيست نازِ شَست

آري به سر رسيد قصه و سرها به ني نشست

ساقي نماند و پير مغان هم سرش شکست

او سرپرست میکده و جمله سر پرست

این سر به هرچه سرور و سرداده گان سر است

ترجيح مي دهم که ز ترجيع بگذرم

چشمم به نيزه هاست و حيران آن سرم

 

معشوق کبريا به فراز و نشيب شد

بالای نیزه رفت و سرش هم خطیب شد

اين رسم عاشقي است فداي حبيب شد

مي خواستش خدا، که در آخر نصيب شد

او هرچه داشت داد و عروجش عجیب شد

او تا خدا خداست  بدون رقیب شد

وصفش سلام بر شهِ شیب الخضیب شد

آنگونه شد که خواهر زارش غریب شد

مضطر به استغاثه و امَّن یجیب شد

زینب که دید گرد و غباری مهیب شد

پشتش ز داغ و سوز برادر اریب شد

وان دشت خشک خاستگه عطر سيب شد

زين ماجرا به ناله لبِ عندليب شد

جان جهان و اهل جهان بي شکيب شد

دلها ز سوز آتش عشقش لهیب شد

در شرح آن به مشق هزاران اديب شد

این شرح ، شرح ماتم دردانه ی خداست  

دلهای ما همیشه به یادش چو کربلاست

 

این سوز و این حرارت و این عشق ماندنی است

این شرح عشق هرچه که گویند خواندنی است

این طعم باده بر همه عالم چشاندنی است

تا می توان کشید ز جامش کشاندنی است

پیغام خون و عشق و شهامت رساندنی است

جان بهر این طریق شهادت فشاندنی است

آری قدوم ، گرد حریمش دواندنی است

اشک از غمی که هست به پایش چکاندنی است

دلها ز هر غمی که ازو نیست رهاندنی است

تا مرغ دل به بام حریمش پراندنی است

بر گرد سفره اش دل عاشق نشاندنی است

شش گوشه تا که هست جهان و جنان دنی است

نور خدا همیشه و همواره روشن است

محرم اگرچه گفت در این باره، الکن است

 

از عبد ذلیل جواد محمود آبادی (محرم الزهراء)

5/9/1393

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:38  توسط جواد محمودآبادی  | 

این سر زاده ی زهراست چرا می خندید

میوه ی مهجه ی طاهاست چرا می خندید

این سر خون خدا حضرت ثارالله است

بی سبب نیست که زیباست چرا می خندید

نشنیدید که قرآن به سر نی کردند

این نه سر مصحف اعلاست چرا می خندید

راس او فوق تمامی سران است هنوز

تا بدانند که آقاست چرا می خندید

پیش چشمان رقیه به سرش سنگ زدید؟

او جگر گوشه ی باباست چرا می خندید

آن سری که بروی نیزه چو قرص قمر است

راس بشکسته ی سقاست چرا می خندید

یک نفر مرد در این شام بلا نیست چرا

دور این قافله غوغاست چرا می خندید

دست در جامعه و بند به پا ، با این حال

سنگ در دست شماهاست! چرا می خندید

کاروانی که رسیده است همه خونجگرند

چشمها چشمه ی دریاست چرا می خندید

بانوانی که به آنها همگی زل زده اید

عصمت الله تعالی ست چرا می خندید

من علیّ بن حسین سبط رسول اللهم

مادرم امّ ابیها است چرا می خندید

ما عزادار و بلا دیده ی عاشوراییم

ز چه رو هلهله بر پاست؟ چرا می خندید

زخم دل هست دگر زخم زبانم نزنید

چقدر شهر غم افزاست چرا می خندید

داغ بی معجری عمه هلاکم سازد

کمرم از غم او تاست چرا می خندید

تا که جان دارم از این داغ و عزا می سوزم

غرق ماتم همه دنیاست چرا می خندید

محرمی نیست چرا تا که تسلّی بدهد

مسخره رسم تسلّاست؟ چرا می خندید

 

 

شهادت سیدالساجدین امام زین العابدین(ع) تسلیت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:5  توسط جواد محمودآبادی  | 

خسته ام دست خودم نیست حرم می خواهم

غم هجران تو کافیست حرم می خواهم

هر کسی کرببلا رفته مرا می فهمد

ای خدا من گنهم چیست حرم می خواهم

عشق دردیست که جز با تو مداوا نشود

نوش داروی تو شافیست حرم می خواهم

گرچه دلدار مرا مست ز عشقش کرده

درد من درد خماریست حرم می خواهم

تا خدا هست وحرم هست و حسین ارباب است

باده در میکده باقیست حرم می خواهم

دوری از کرببلا کرب و بلایی است عظیم

نشود بی تو دگر زیست حرم می خواهم

تا کنم غسل زیارت ز دو چشمم هر روز

اشک می ریزد و جاریست حرم می خواهم

به گدای تو اگر جنت و رضوان بدهند

تو مپندار که راضیست حرم می خواهم

ازغم و ناله و شکوا ی دلم خرده مگیر

از جدایی تو شاکیست حرم می خواهم

اصل دنیا همه اش کرببلا هست و حسین

مابقیش همه بازیست حرم می خواهم

کشته ی اشک به آه دل زینب اینجا

مَحرمی هست که باکیست حرم می خواهم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:51  توسط جواد محمودآبادی  | 
وداع از حرم

 

 

شبهاي آخر است دلم تنگ مي شود

چشمم ز غم تر است دلم تنگ مي شود

من خو گرفته ام به هوا و به حال دوست

اينجا چه محشر است دلم تنگ مي شود

برگشتم و دوباره نگاهي بدوختم

اين آخرين در است دلم تنگ مي شود

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 9:46  توسط جواد محمودآبادی  | 

ای اهل ولایت همگی جمع شوید

اسپند بریزید شده عیدِ سعید

این دست خداست دست در دست نبی است

تا کـور شــود هر آن که نتواند دید

 

تکمیل شده دین و کفایت دارد

امروز که مصطفی(ص) روایت دارد:

هرکس که ولیّ او منم گوش کند

ز امروز علی(ع) تاج ولایت دارد

 

وقتی که حق از علیّ و معنای علی است

این منصبِ حقّ است و فقط جای علی است   

او رکن ولایت است و بعد از احمد

چشم همگی بر قد و بالای علی است

 

پیمانه بیارید که دیرم شده است

ساقی غدیر دستگیرم شده است

سرمست و خراب و سرخوشم زیرا که

مولا اسد الله  امیرم شده است

 

عید ولایت ، ابتدای امامت ، نقطه عطف هدایت ، روز انتساب امیرالمونین علی(ع) به زعامت امت مبارک باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:28  توسط جواد محمودآبادی  | 
مي رفت که گردن بنهد بر شمشير

قرباني حق گشت و تنش خسته ز تير

زينب به کنار پيکرش گفت به آه

اين ذبح عظيم است خدايا بپذير

 

دلدادگان حسين(ع) تا محرم راهي نيست....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:19  توسط جواد محمودآبادی  |